خوانشی روانکاوانه از ترس فضای بسته، صمیمیت و از دست دادن خود
(محتوای شنیداری مرتبط با این مفاهیم را میتوانید در اپیزود بیست و یکم پادکست فاصله پیدا کنید.)
کلاستروفوبیا معمولاً با ترس از فضاهای بسته شناخته میشود: آسانسور، تونل، هواپیما، دستگاه امآرآی یا اتاقی کوچک که فرد احساس میکند امکان خروج از آن را ندارد. این ترس میتواند کاملاً واقعی و جسمانی باشد؛ افزایش ضربان قلب، احساس خفگی، سرگیجه، وحشت از بستهشدن راه خروج یا از دست دادن کنترل، همگی ممکن است بخشی از تجربهی فرد باشند.
اما در روانکاوی معمولاً نشانهها فقط در سطح ظاهریشان بررسی نمیشوند. پرسش دیگری نیز مطرح میشود: این تجربه، علاوه بر واقعیت بیرونی، برای این فرد خاص چه معنای شخصی یا نمادینی دارد؟
این پرسش به معنای آن نیست که برای همهی افراد مبتلا به کلاستروفوبیا یک تفسیر واحد وجود دارد. نمیتوان گفت هرکس از آسانسور میترسد الزاماً والدین کنترلگر داشته یا از صمیمیت گریزان است. کلاستروفوبیا میتواند مسیرهای شکلگیری متفاوتی داشته باشد. اما در برخی افراد، تجربهی گرفتارشدن در یک فضای فیزیکی ممکن است با تجربهی نوع دیگری از گرفتارشدن پیوند پیدا کند: گرفتارشدن در رابطهای که در آن جایی برای فاصله گرفتن، انتخاب کردن و خود بودن وجود ندارد.
وقتی حضور دیگری فضای روانی را اشغال میکند
کودک از آغاز زندگی به مراقبت، حضور و حمایت دیگری نیاز دارد. اما رشد روانی فقط متکی به نزدیک بودن به والد نیست. به همان اندازه مهم است که کودک بتواند بهتدریج از او فاصله بگیرد، محیط را کشف کند، انتخابهای خودش را تجربه کند و خود را بهعنوان فردی جدا از والد بشناسد.
در رابطهای به اندازهی کافی امن، والد هر دو امکان را فراهم میکند: وقتی کودک میترسد یا به حمایت نیاز دارد، میتواند به او برگردد؛ و وقتی آمادگی کشف جهان را پیدا میکند، فضای لازم برای دور شدن را نیز در اختیار دارد.
اما گاهی والد تحمل جدایی کودک را ندارد. ممکن است پیوسته وارد فعالیتهای او شود، به جای او تصمیم بگیرد، آرزوها و ترسهای خودش را به او تحمیل کند یا بخواهد بر بخش بزرگی از افکار، احساسات و انتخابهای کودک دسترسی داشته باشد.
در چنین شرایطی، حضور دیگری همیشه با امنیت همراه نیست. حضور ممکن است به معنای اشغال شدن فضا باشد.
کودک در برابر چنین تجربهای گزینههای زیادی در اختیار ندارد. یکی از راههای محافظت از خود میتواند عقبنشینی باشد: کمتر آشکار کردن احساسات، محافظت از دنیای درونی، وابسته نشدن و ایجاد فضایی خصوصی که دیگری نتواند به آن وارد شود. چیزی که در کودکی برای حفظ فردیت ضروری بوده، ممکن است بعدها در روابط بزرگسالی به دشواری در تحمل صمیمیت تبدیل شود.
در این حالت، فرد ممکن است رابطه را بخواهد، اما با بیشتر شدن نزدیکی احساس فشار کند. خواستهی سادهی شریک عاطفی برای گفتوگو، وقت گذراندن یا پاسخ عاطفی ممکن است در تجربهی او بسیار بزرگتر از اندازهی واقعیاش احساس شود. انگار دیگری به جای اینکه بگوید «کنار من باش»، میگوید: «کاملاً متعلق به من باش و هیچ فضای خصوصیای برای خودت نداشته باش.»
مسئله دیگر فقط ترس از رها شدن نیست. ترس دیگری هم ظاهر میشود:
اگر زیادی به تو نزدیک شوم، آیا خودم را از دست میدهم؟
گانتریپ و رابطهای که خفهکننده میشود
هری گانتریپ، از نظریهپردازان روابط ابژه، یکی از روانکاوانی است که این تجربه را بهروشنی توصیف کرده است. او در بحث دربارهی پدیدههای اسکیزوئید از افرادی سخن میگوید که هم به رابطه نیاز دارند و هم از خطرات آن میترسند. منظور گانتریپ از «اسکیزوئید» لزوماً همان اختلال شخصیت اسکیزوئید در طبقهبندیهای تشخیصی امروز نیست؛ او بیشتر از نوعی عقبنشینی روانی برای حفظ خود سخن میگوید.
در نوشتههای او، رابطهی نزدیک میتواند با تجربههایی مانند خفهشدن، تصاحبشدن، تحت سلطه قرار گرفتن، زندانیشدن یا «بلعیدهشدن» همراه شود. فرد ممکن است احساس کند اگر اجازه دهد دیگری بیش از حد به او نزدیک شود، استقلال و فردیتش از بین خواهد رفت. بنابراین فاصله گرفتن به راهی برای حفظ خود تبدیل میشود (Guntrip, ۱۹۶۸).
یکی از مفاهیم مهمی که گانتریپ در این زمینه به کار میگیرد، مفهوم وینیکاتیِ impingement است؛ مفهومی که میتوان آن را به تحمیل، فشار یا ورود ناخواسته به فضای روانی کودک نزدیک دانست. از نظر گانتریپ، مشکل فقط پاسخ ندادن والد به نیازهای کودک نیست. گاهی مسئله برعکس است: والد خودش را در زمان یا به شیوهای به کودک تحمیل میکند که متناسب با نیاز کودک نیست. در چنین وضعیتی، عقبنشینی به درون میتواند راهی برای فرار از جهانی باشد که بیش از حد نفوذگر و غلبهکننده تجربه شده است (Guntrip, ۱۹۶۸, pp. ۶۷–۷۰).
گانتریپ حتی نمونهای بالینی را شرح میدهد که در آن کلاستروفوبیا بهطور مستقیم با چنین تجربهای پیوند میخورد. بیماری که در آسانسور دچار ترس از فضای بسته میشد، در رؤیای خود مادری را میدید که به پسرش میگفت هرچه میداند متعلق به اوست. بیمار همچنین در روابطش احساس میکرد دیگران چیزی را به زور به درون او وارد میکنند. در اینجا، فضای بسته برای این فرد خاص با تجربهی تصاحب شدن ذهن و نداشتن فضای مستقل ارتباط پیدا میکند (Guntrip, ۱۹۶۸, pp. ۳۴۴–۳۴۵).
این مثال را نباید به یک قاعدهی کلی تبدیل کرد. اهمیتش در این است که نشان میدهد چگونه یک ترس فضایی میتواند برای یک فرد خاص معنایی رابطهای نیز پیدا کند.
ترس از بلعیدهشدن و دلبستگی اجتنابی
چند دهه بعد، پژوهش گرگور ژولک پلی میان نظریهی روابط ابژه و سبکهای دلبستگی بزرگسال ایجاد کرد. او مفهوم fear of engulfment یا «ترس از بلعیدهشدن» را به معنای ترس از وابسته شدن و گرفتار شدن در رابطهای بینفردی تعریف میکند.
در اینجا بلعیدهشدن معنایی استعاری دارد: فرد میترسد با نزدیک شدن به دیگری، آزادی، استقلال یا احساس هویت جداگانهی خود را از دست بدهد.
در پژوهش ژولک، ترس از بلعیدهشدن با هر دو نوع دلبستگی اجتنابی ــ اجتنابی هراسان (fearful-avoidant) و اجتنابی طردکننده (dismissive-avoidant) ــ ارتباط داشت. در نوع هراسان، فرد ممکن است صمیمیت را بخواهد ولی همزمان از طرد، آسیب یا گرفتار شدن بترسد. در نوع طردکننده، فرد بیشتر بر استقلال و خودبسندگی تأکید میکند و ممکن است نیاز خود به رابطه را کوچک یا انکار کند (Žvelc, ۲۰۱۰).
این یافته به معنای آن نیست که دلبستگی اجتنابی باعث کلاستروفوبیا میشود یا افراد اجتنابی الزاماً از فضای بسته میترسند. اما ممکن است در برخی افراد یک مضمون مشترک میان این دو تجربه وجود داشته باشد: ضرورت کنترل فاصله و اطمینان از وجود راه خروج.
در آسانسور پرسش این است:
«اگر وارد شوم، میتوانم دوباره بیرون بیایم؟»
و در رابطه:
«اگر به تو نزدیک شوم، میتوانم همچنان خودم باقی بمانم؟»
ملتزر و مفهوم «کلسترم»
دونالد ملتزر این مسئله را از زاویهای دیگر بررسی میکند. او در کتاب The Claustrum از نوعی فضای روانی سخن میگوید که در آن، فرد در فانتزی ناهشیار به درون ابژه وارد میشود، آنجا زندگی میکند یا از درون آن را کنترل میکند.
مفهوم کلسترم با همانندسازی فرافکنانه پیوند دارد. در این وضعیت، مرز میان خود و دیگری بهخوبی حفظ نمیشود. دیگری دیگر صرفاً انسانی جدا با ذهن و دنیای درونی مستقل نیست؛ ممکن است تبدیل شود به فضایی که باید وارد آن شد، کنترلش کرد یا درون آن زندگی کرد.
ملتزر در سوی دیگر این تجربه از «مکیدهشدن به درون کلسترم» نیز سخن میگوید. او این وضعیت را، از جمله، با روابطی مرتبط میکند که در آن والد میخواهد کودک ادامهی خودش باشد یا آرزوهای تحققنیافتهی او را زندگی کند (Meltzer, ۱۹۹۲/۲۰۰۸).
در چنین رابطهای، کودک ممکن است فضای کافی برای کشف این پرسش نداشته باشد که «من چه میخواهم؟»؛ زیرا پاسخ از پیش توسط دیگری تعیین شده است.
ملتزر همچنین شکلهایی از «شبهصمیمیت» را توصیف میکند: روابطی که ممکن است ظاهراً بسیار نزدیک باشند، اما جدایی و فردیت دو نفر در آن به رسمیت شناخته نمیشود. دو نفر ممکن است تقریباً همهچیز را با هم انجام دهند و جدایی را دشوار تحمل کنند، اما هنوز رابطهای میان دو ذهن واقعاً جدا شکل نگرفته باشد.
از این منظر، نزدیکی همیشه معادل صمیمیت نیست. گاهی نزدیکی بیش از حد میتواند به معنای از بین رفتن مرزها باشد.
لازم است میان این نظریه و کلاستروفوبیای بالینی تفکیک قائل شویم. کلسترم ملتزر همان کلاستروفوبیا نیست و ملتزر نیز مستقیماً دربارهی سبک دلبستگی اجتنابی سخن نمیگوید. پیوند میان این مفاهیم تفسیری است: نظریهی او کمک میکند بفهمیم چرا صمیمیت ممکن است برای بعضی افراد بهصورت ورود به فضایی بدون خروج تجربه شود.
وقتی فرد میترسد خودش دیگری را ببلعد
این تجربه سوی دیگری هم دارد. همیشه ترس این نیست که دیگری مرا ببلعد؛ گاهی فرد از شدت نیازهای خودش میترسد.
گالیت اطلس-کوخ در مقالهای دربارهی دلبستگی، رهاشدگی و فانتزیهای مخرب، بیماری را توصیف میکند که نیاز خود به دیگری را آنقدر شدید تجربه میکند که میترسد این نیاز ابژه را خالی یا نابود کند. در چنین وضعیتی ممکن است فرد به این نتیجه برسد که بهتر است کمتر بخواهد و کمتر وابسته شود: «اگر زیادی به تو نیاز داشته باشم، برایت بیش از حد خواهم بود» (Atlas-Koch, ۲۰۱۱).
بلعیدن و بلعیدهشدن در این معنا دو سوی یک مشکلاند: دشواری تحمل رابطهای که در آن دو نفر میتوانند به هم نیاز داشته باشند، بدون آنکه یکی در دیگری ناپدید شود.
کلاستروفوبیا دربارهی فرد چه میگوید؟
پاسخ این است که بهتنهایی هیچ نتیجهی قطعیای به ما نمیدهد.
برای فردی، کلاستروفوبیا ممکن است عمدتاً با یک تجربهی جسمانی، حملهی وحشتزدگی، حادثهای واقعی یا ترس از دست دادن کنترل مرتبط باشد. برای فرد دیگری، فضای بسته ممکن است معنایی رابطهای نیز پیدا کرده باشد: نداشتن حق انتخاب، نداشتن راه خروج، تحت کنترل بودن یا ناتوانی در حفظ مرزهای شخصی.
رویکرد روانکاوانه قرار نیست یک تعبیر آماده روی نشانه بگذارد و بگوید «آسانسور نماد مادر است». پرسش مهمتر این است:
گیر افتادن برای این فرد چه معنایی دارد؟
آیا ترس اصلی کوچک بودن فضاست، یا اینکه اختیار ماندن و رفتن از او گرفته شده؟
آیا در روابط نزدیک نیز فقط زمانی احساس امنیت میکند که فاصله کاملاً تحت کنترل خودش باشد؟
آیا درخواست دیگری را بهعنوان علاقه و پیوند تجربه میکند یا به شکل فشاری که فضای روانی او را اشغال میکند؟
و آیا میتواند به دیگری نزدیک شود، بیآنکه احساس کند باید میان صمیمیت و آزادی یکی را انتخاب کند؟
شاید برای بعضی افراد، ترس اصلی همیشه خودِ فضای کوچک نباشد؛ بلکه تجربهی قرار گرفتن در فضایی باشد که راه خروجی از آن وجود ندارد.
و شاید تجربهی یک رابطهی امن از جایی آغاز شود که فرد بهتدریج بتواند پاسخ دیگری به این پرسش پیدا کند:
«اگر به تو نزدیک شوم، آیا هنوز جایی برای نفسکشیدن من باقی میماند؟»
رابطهای امن شاید رابطهای باشد که در آن پاسخ بتواند «بله» باشد: میتوانم نزدیک شوم و همچنان خودم باقی بمانم؛ نیاز داشته باشم، بدون آنکه زندانی شوم؛ و فاصله بگیرم، بدون آنکه رابطه از بین برود.
منابع
Atlas-Koch, G. (2011). Attachment, abandonment, murder. Contemporary Psychoanalysis, 47(2), 245–259. https://doi.org/10.1080/00107530.2011.10746453
Guntrip, H. (1968). Schizoid phenomena, object-relations and the self. International Universities Press.
Meltzer, D. (2008). The claustrum: An investigation of claustrophobic phenomena. Karnac Books. (Original work published 1992)
Žvelc, G. (2010). Object relations and attachment styles in adulthood. Horizons of Psychology, 19(2), 5–18.

